

|
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت
18:43 |
ستاره ای از آسمان شب جدا شد و حرکت کرد ماه از او پرسید: کجا میروی؟ ستاره پاسخ داد: در آسمان شب ستاره زیاد است انقدر زیاد که قابل شمارش نیست پس میروم ستاره ی آسمان دل کسی شوم که ستاره ای برای شمردن ندارد000 + نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت
21:39 |
هي فلاني...؟... مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ + نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت
21:33 |
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازند گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز وپي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد بدينسان بشكند دايم سكوت مرگبارم را + نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت
21:25 |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟ + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت
23:16 |
|
|
|
فالنامه
|
|
|