کنار مشتی خاک
در دور دست خودم...تنها...نشسته ام.
نوسان ها خاک شد
و خاک از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.
شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاک بسپار.
اوج خودم را گم کرده ام.
می ترسم از لحظه ی بعد...واز این پنجره ای که به روی
احساسم گشوده شد.
آخه چرا همه شب یلدا حافظ میخونن؟
پس جای سهرابها و شاملو ها وفروغ ها و شهریاران و نیماها کجاست؟؟؟؟
چرا همیشه به این فکر میکنیم که منظور حافظ از شعرای قشنگش چیه؟؟
چرا هیچ وقت پی این نمیریم که درک کنیم مثلا منظور سهراب از این جمله اش چیه(قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر)!!!!!؟؟؟؟؟؟
یا منظور شاملو از ( بودن یا نبودن بحث در این نیست وسوسه این است)!!!بگذریم......
من و تنهایی
حکایت تازه ای نیست
از آغاز همین که در را می گشایم و قدم در کوچه های نوریس باران می نهم
با من است
همراه من عصا به دست پیری ایام را نفس می کشد
این که مهربانی را برایش زمزمه می کنم
هم اوست که می آید و کنار دل من آینه می گیرد
برای شبهای بی مهتاب و زمستانی که در پی است
چراغ کهنه آبادی را روشن می کند
و می داند که مرمان این دیار بی رویای پلنگ هر گز نمی خوابند
من و تنهایی حکایت تازه ای نیست
همیشه کنار من است
لباس زنده پارینه ام
یا تفنگی که به اشتیاق
غرور نیاکانم را شلیک می کند


